X
تبلیغات
زولا
نیلوفر دهر  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 7 بهمن‌ماه سال 1388

 


چونیلوفر...چو نیلوفر دلی وامانده در دنیای خاموشم
دلی جامانده در مرداب تنهائی
که بس درروزگار بی کسی ها
روز وشب همواره میکوشم
که شاید ره بیابم تا دم عرش بلند«او»....

که تنها جایگاه ایمنّ قلب نگونباری ست
که درجسم وتن خاکی
اسیر دردهای تلخ انسانی
به همواره زخود بیرون شود در نامرادیها
زتلخی ِغمین جانسپاری ها
ولی درجسم خود اما
اسیر این تن وامانده ی خاکی
ولی درنقشِ« بودن »همچون نیلوفر
بسی تنها
من آن جامانده در مرداب این دهرم
فراموش دلی, کز من نمیجوید
سراغی در دم هرخاطره... اندر خیال خویش
ومن , دراین اسارتها
و دل , دراین حقارتها
ز «بودن», ...
 درجهان ِ« هستیِ »غمناک ِخود
همواره بیزاریم
که گوئی دل اسیرِ یک « تن »خوار است
که گوئی بس گرفتار است
دلم پرواز میخواهد... زجسم مانده در مرداب تنهائی
نه چون نیلوفری درآب
که چون آن مرغ دریائی .
سروده ی ف.شیدا 

چهارشنبه 7بهمن ماه 1388 


 

 اُوسلُو- نروژ 27.01.2010