X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
« بُرّودت» /همراه با سروده ای زیبا از شاعر معاصر : پوریا فرهمند  چاپ
تاریخ : سه‌شنبه 22 دی‌ماه سال 1388

 

_____ « بُرّودت» _____

 

 باز پنهان به سخن آمده ام  

به شب بیداری ,با  شب وُجلوه ی مهتابی سرد

مَه ِ اِکلیلی  سرمایِ شبِ کوچه ..به بازی  در نور...

درچراغی که به قندیل زمستانی خود, 

خو کرده است 

 

و به سرماو برودت... در دهر... ...نه فقط ,در      

شب ِیخ کرده ی سرما زده ای 

 به زمستانی باز... ,که به دورانی چند!  

 

آنقدر سرد ...که   حتی... به تن گرم چراغ   

تن ِفولادی او یخ زده است 

وتنِ یخ زده ی « قندیلی»

باز چسبیده به او تا بگوش دل او 

قصه ی « سردی ِدوران »گوید... 

ودراین وادی سرمازده  نیز 

در شبِ خفته ی انسان ,به سکوت

تنِ لرزان , سخنم باشب وبا  ماه خداست

که ندارد پایان  ...

 

من ولی !...من به تن لرزه ی اندوه , بسی لرزانم 

وبه سرمای جهانی درآن !!
 

...وای بر مردم دهر!..

وای بر طفلِ , رها مانده  ،به گهواره ی بی لالائی  

که در آن مادر ِافسرده ی ِبی حوصله ای .. 

خیره ومات ,نگه دوخته بر , زردی آن دیواری ,   

که خطِ نم زده یِ« ناداری »  

ونقوشی از« فقر » 

قصه از, رنگ ِترحم بار« بی کسی »میگوید ...

مادر اما به سکوت 
کودک اما به نگاه ...
خانه اما خاموش...

چه کسی باز بخواند به شبِ کودک دهر  

باز لالائی زیبای محبت ها را...که به قلب کودک

...طپش عشق ومحبت میداد 
 ...

زندگی قصه ی جاماندن ما  نیست بدهر 

درشب سرد زمستانی فصل ... 

ما بدنیای وجود, همگی یخ زده ایم 


دل ما یخ زده است ونگاه دل ما

درُبرّدوت های ... مّه پنهان شده در,بی کسی و تنهائیست !

  

___فرزانه شیدا / 1388 _/ اُسلُو - نروژ___  

 

 

 

نظر شاعر عزیز وارجمندی را که در واژه واژه ی اشعارش ؛عشق ودوستی ومحبت وعاطفه ؛را میتوان یافت  همراه با شعر خود م با تشکر وسپاس ازاین شاعر عزیز« پوریا فرهمند» در زیر همین شعر بیادگار میگذارم با امید موفقیت همیشگی ایشان": 

 استاد و دوست عزیزم سرکار خانوم فرزانه شیدا سلام : مختصر عرض می کنم خدمتتون تا زیاد مصدع اوقاتتون نشم ؛ با اینکه من کوچیک تر از اونم که به سروده های حضرت عالی نظر بدم ؛ اما در کسوت شاگردی باید صادقانه بگم که قلم شیوا و حس و طبع بسیار زیبایی دارید ؛ شعرهاتون فوق العاده بود ؛ برای استاد ؛ برای یک دوست همیشه مانا ؛ برای والا کلامی چون شما - بزرگواری که به پاس تعبیر عظیم و انسانیشان از کلمه مقدس " عشق و انسان " در این برهوت بد گمانی و شک عاشقانه می درخشد چه می توان نوشت ؟ ؛ برای کسی که ماندن و رفتنش - غصه و تنها بودنش ؛ شادی و از دست دادنش ؛ فراق و اشتیاقش و چشمان روشنش یک سمفونی رویایی در تالار مرمری دل های شکستنی با تک نوازی یگانه حامی پرستوهای بی آشیانه است چه می شود نواخت جز سکوت ؟ ؛ شعرهایی که به حجم سپید یک دفتر ریختید به حرمتش باید به پا خواست و سر تعظیم خم کرد و به احترام تک تک واژه هایش ؛ که سخنان قصار برای ما شاگردان است سکوت کرد . امیدوارم همیشه روز و روزگار بر وفق مرادتون باشه تا الهه عشق از ما روی نگرداند و امیدوارم همیشه ایام به کامتون و دست مولا علی پشت و پناهتون باشد . بهتون افتخار می کنم و می سپارمتون دست خدایی که عشق از شما نوشتن رو سپرد دست دل من . آرزومند آرزوهایتان - پـوریا
" یادگاری حقیر من تقدیم به آستان نیلوفری دوست عزیزم خانوم فرزانه شیدا "
دوست یعنی کسی که وقتی هست آروم باشی  
و وقتی نیست چیزی توی زندگیت کم باشه
دوست یعنی اون جمله های ساده و بی منظوری که می گی و خیالت راحته
که ازش هیچ سوء تعبیری نمی شه
دوست یعنی یه دل اضافه داشتن برای اینکه بدونی هر بار دلت می گیره
یه دل دیگه هم دلتنگ غمت می شه
دوست یعنی وقت اضافه ... یعنی تـو همیشه عزیزی حتی توی وقت اضافه
دوست یعنی تنهایی هامو می سپرم دست تو چون شک ندارم
می فهمیش ... دوست یعنی یه راه دو طرفه ٬ یه قدم من یه قدم تو ...اما
بدون شمارش و حساب و کتاب
دوست یعنی من از بودنت سربلندم نه سر به زیر و شرمنده
و دوست یعنی شما که عاشقانه می پرستمتان .
پوریا فرهمند  

 

وشعری ازایشان به نام :  

 

مثنوی پریشانی  

این مثنوی حدیث پریشانی من است

بشنو که سوگنامه ویرانی من است

امشب نه اینکه شام غریبان گرفته ام

بلکه به یومن آمدنت جان گرفته ام

گفتی غزل بگو ، غزلم شور و حال مرد

بعد از تو حس شعر فنا شد خیال مرد

گفتم مرو که تیره شود زندگانیم

با رفتنت به خاک سیه می نشانیم

گفتی زمین مجال رسیدن نمی دهد

بر چشم باغ فرصت دیدن نمی دهد

وقتی نقاب محور یک رنگ بودن است

معیار مهر ورزیمان سنگ بودن است

دیگر چه جای دلخوشی و عشق بازی است

اصلا کدام احمق از این عشق راضی است

این عشق نیست فاجعه قرن آهن است

من بودنی که عاقبتش نیست بودن است

حالا به حرفهای غریبت رسیده ام

فهمیده ام که خوب تو را بد شنیده ام

حق با تو بود از غم غربت شکسته ام

بگذار صادقانه بگویم که خسته ام

بی زارم از تمام رفیقان نارفیق

اینها چقدر فاصله دارند تا رفیق

من را به ابتذال نبودن کشانده اند

روح مرا به مسند پوچی کشانده اند

تا این برادران ریا کار زنده اند

این گرگ سیرتان جفاکار زنده اند

یعقوب درد می کشد و کور می شود

یوسف همیشه وصله ناجور می کشد

اینجا نقاب شیر به کفتار می زنند

منصور را هر آینه بر دار می زنند

اینجا کسی برای کسی کس نمی شود

حتی عقاب در خور کرکس نمی شود

جایی که سهم مرد بجز تازیانه نیست

حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نیست

ما می رویم چون دلمان جای دیگر است

ما می رویم هر که بماند مخیر است

ما می رویم گرچه ز الطاف دوستان

بر جای جای پیکرمان زخم خنجر است

دل خوش نمی کنیم به عثمان و مذهبش

در دین ما ملاک مسلمان ابوذر است

ما می رویم مقصدمان نا مشخص است

هر جا رویم بی شک از این شهر بهتر است

از سادگی ست گر به کسی تکیه کرده ایم

اینجا که گرگ با سگ گله برادر است

ما می رویم ماندن با درد فاجعه است

در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه است

دیریست که رفتند امیران قافله

ما مانده ایم قافله پیران قافله

اینجا دگر چه باب منو پای لنگ نیست

باید شتاب کرد مجال درنگ نیست

بر درب آفتاب پی باج می رویم

ما هم بدون بال به معراج می رویم 

شاعرمعاصر: پوریا فرهمند 

 

 ادرس وبلاگهای ایشان:  

 www.puriya-a.blogfa.com
www.puriya-godpanic.blogfa.com

  

با سپاس ومهر « پوریای عزیز» دست حق, یاور راه شعر وادب وزندگی تو باد 

 وموفق ومانا باشی 

با تقدیم احترام ومهر: فرزانه شیدا دوست تو